X
تبلیغات
رایتل

آبروی شجاعت  چاپ

تاریخ : شنبه 6 بهمن‌ماه سال 1386 در ساعت 01:45 ق.ظ

 

شجاعت در زندگی روزمره ی ما، جایگاهی ویژه دارد. جایگاهی مقدس و قابل ستایش، که در مواجهه با خطر معنی می یابد. شاید بالاترین مرتبه ی شجاعت، جایی است که جان انسان به مخاطره می افتد.

اما مرتبه ای بالاتراز این حالت نیز وجود دارد. مرتبه ای که شاید در روز عاشورا و با فداکاری امام حسین(علیه السلام) و یاران و فرزندان ایشان به اوج خود می رسد. در روز عاشورا بحث به مخاطره افتادن جان ها در میان نبود، بلکه این مساله قطعی بود که یاران و فرزندان حضرت در صورت ایستادگی قطعا به شهادت می رسند. این مساله نه تنها در روز عاشورا مشخص بود، بلکه حضرت در طول مسیر و قبل از رسیدن به کربلا، بارها و بارها به این مساله اشاره فرمودند و این امر نه تنها یاران ایشان را دلسرد نمی کرد، بلکه آنان را در راه خود مصمم تر و پایدارتر می نمود. تا آنجا که یکایک یاران با وفای حضرت در میدان نبرد، در راه دفاع از عقیده و ایمان خود، جان خود را فدا کردند و این اوج مفهومی به نام شجاعت بود ...

 

" ... امام حسین(علیه السلام) در مسیر کربلا به ثعلبیه(1) رسیدند و در آنجا متوقف شدند. در این هنگام آن حضرت سر به بالین گذاشتند و بخواب رفتند و سپس بیدار شدند و فرمودند: دیدم یکى صدا میزد شما تند می روید ولى مرگ شما را تندتر به بهشت می برد.

فرزند ایشان حضرت على اکبر (علیه السلام) عرض کرد: پدر جان مگر ما بر حق نیستیم؟

امام حسین (علیه السلام) فرمود: چرا فرزندم، قسم بآن خدائى که بازگشت بندگان بسوى او است، ما بر حقیم.

عرض کرد: پدر جان اگر چنین است ما را از مرگ چه باک !"

 

و علی اکبر(علیه السلام) به حق از مرگ باکی نداشت، و چه زیبا در روز عاشورا به حرف خود جامه ی عمل پوشانید:

 

" ... کسى جز فرزندان امام حسین (علیه السلام) با او نمانده بودند.(2) على اکبر(علیه السلام) که از زیباترین مردم بود، از خیمه ها بیرون آمد و از پدرش اذن میدان گرفت. آن حضرت هم اجازه داد. آنگاه به او نگریست، نگاه کسى که از او ناامید شده است. چشمانش را فروافکند و گریست و فرمود: خدایا شاهد باش ! جوانى به سوى آنان مى رود که شبیه ترین مردم در خلقت و اخلاق و گفتار به پیامبر تو است و هرگاه مشتاق دیدن پیامبرت مى شدیم، به او نگاه مى کردیم ...

 آنگاه حضرت علی اکبر(علیه السلام) به سمت میدان حرکت کرد، در حالى که این گونه رجز مى خواند: من على بن الحسین هستم. به کعبه سوگند! ما به پیامبر سزاوارتریم. به خدا تن به ذلت نمی دهیم. آن قدر با نیزه با شما مى جنگم تا خم شود؛ با شمشیر با شما مى ستیزم تا بشکند؛ ...

 بعد از مدتی جنگ، به سمت پدر بازگشت. به پدر رو کرد و فرمود: پدر جان ! تشنگى مرا کشت و سنگینى زره بى تابم کرد. آیا آبى هست؟ امام گریست ...

على اکبر(علیه السلام) رجز خوانان دوباره به میدان رزم شتافت. دویست نفر را کشت. ناگهان یکی از سپاهیان به ناحق، ضربتى بر فرق سرش زد. علی اکبر(علیه السلام) فرو افتاد و مردم با شمشیر هایشان بر او حمله آوردند ...

حسین (علیه السلام) به بالین پسر آمد، صورت به صورت او گذاشت و گفت: پس از تو، خاک بر سر دنیا! اینان چه قدر گستاخند نسبت به خدا و هتک حرمت پیامبر(صلی الله و علیه و آله) ...   

 آنگاه مشتى از خون پاک او برگرفت و به آسمان افشاند ... "

 

امروز هم می گذرد، اما عاشورا برای من و تو همیشه زنده است وشجاعت مولایمان به همراه اصحابش، برای ما مفهومی عمیق را تداعی می کند، مفهومی که نمی دانم چقدر به آن نزدیکیم؟

 

پس سلام می کنیم برآن موالای مظلوممان، که با یارانشان به "شجاعت" آبرو بخشیدند ...

 

" ... سلام بر آن مدافعِ بى یاور، سلام بر آن مَحاسنِ بخون خضاب شده، سلام بر آن گونه خاک آلوده ..."(3)