X
تبلیغات
رایتل

یاد رقیه  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 24 بهمن‌ماه سال 1386 در ساعت 02:12 ب.ظ
دل کوچکش دیگر تاب آن همه رنج و محنت را نداشت. چشمان نازنینش دیگر تحمل سوزش ریزش مداوم اشک را نداشت. اصلاً اشکی

برایش نمانده بود با آن همه تشنگی که تجربه کرده بود؛ اما باز هم می گریید و می سوزاند آن نازنین چشمان را. دستانش طاقت سنگینی غل و زنجیر ستمکاران تمام تاریخ بشریت را نداشت؛ چرا که آن دستان بسیار ظریف تر و کوچکتر از آن بودند که تحمل سنگینی پاره های آهن را داشته باشند.هوا آکنده بود از بوی غم و خون، تنفس این هوا هر لحظه برایش سخت تر و سخت تر می شد، اما از همه اینها سخت تر دیدن سر بریده بابا بر نیزه کین دشمنان بود که دیگر با او سخن نمی گفت. روی ماه بابا را می دید، اما هرچه صدایش می زد، جوابش نمی گفت، این بدترین مصیبتها برای آن دردانه دختر بود. پس خسته از تمام غم و دردهای عالم و دلسوخته از همه مصیبتهای هستی که بر او در دنیای کوچکش وارد شده بود و خونین دل و شکسته بال، سکوت نیمه شب خرابه های شام را برای سفر برگزید؛ پس پر کشید و همسفر پدر شد.
آخر، 25 روز دوری از پدر و آغوش گرمش برای او که هنوز مفهوم سال و ماه را نمی دانست بسیار دور و طولانی می نمود. او نیز رفت تا بعد از برادر 6 ماهه اش در مسلک عشق بازی کودکانه اش از کاروان عاشق عقب نیفتد و رفت تا راه عشق بازی را بیاموزد و بیاموزاند که عشق و راهش بزرگی نمی طلبد که صفا می خواهد.
آری او رفت تا حدیث خونین عاشورا، خونین تر از همیشه جلوه نماید و رفت تا بگوید، خونین عاشورای حسین(ع) همیشه زنده است و درخت تناورش در زمین تفتیده کربلا، تشنه خون علی اکبرها و علی اصغرها و رقیه ها و... حسینی است تا شور حسینی بماند، و شور حسینی باشد تا جور و ستم پایدار نباشد